رضا قلى خان ( هدايت )

112

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

الج بفتح اول و سكون ثانى و جيم نارى خداوند تكبّر و غرور و خودپسندى و خراميدن بناز و تنعم نيز كفته‌اند الچخت بر وزن بدبخت بمعنى طمع و حاجت و اميد و چشم‌داشت باشد حكيم فردوسى كفته شعر بالچخت خود را ميفكن بدام * ميان دليران شوى نيك‌نام الرد با راء و دال بىنقطه بر وزن نبرد جوالى باشد از ريسمان كه به شكل دام بافند كه بدان كاه و امثال آن كشند الغنجار بضّم ثالث و نون به وزن كندم زار خستم و اعراضى را كويند كه معشوقان از روى ناز كنند مختارى كفته شعر چه سير كشتى و بيدار كشتى اى نادان * ترش بود پس هفتاد لا شك الغنجار مؤلف كويد در فرهنك رشيدى و برهان و فرهنك جهانكيرى به اين صورت نوشته شده ولى بخاطر مىرسد كه اشتباهى كرده باشند چه اين قصيده قصيده ايست كه عثمان مختارى در باب غلام سياه هندى خود كفته ع يكى غلامك هندو خريدم از بازار تا به جائى كه اظهار كرده كه با او عملى واقع شد و بس كفته چه من بحشم برخواست او بغرم فصاص * خيار بر در تسعين من نهاد و فشار خروش كردم كفتم به هوش بىبى نيست غلام متغيّر شده كفت شعر بمرده بودى كت در سپوختم صد بار * چو سير كشتى ديندار كشتى اى نادان ترش بود پس هفتاد شرك استغفار و معنى بيت واضح مىشود كه بعد از هفتاد شرك طلب مغفرت كردن بيحاصل است لاشك الغنجار كه اينان نوشته‌اند لفظا و معنا غريب است و اللّه اعلم الفاختن به وزن پرداختن بهم رسانيدن و اندوختن و جمع كردن الفخت به وزن بدبخت يعنى اندوخت و جمع كرد الفختن يعنى اندوختن و جمع كردن آمده است الفخته اندوخته و جمعكرده را كويند الفغدن بمعنى الفختن است كه اندوختن و جمع كردن است الفغده بمعنى اندوخته چنان كه كذشته است الفنج بر وزن شطرنج ماضى الفنجيدن باشد يعنى جمع كرد و اندوخت و جمع كرده شده را نيز كويند و معنى مصدر هم آمده است كه جمع كردن و اندوختن باشد و امر بدين معنى حكيم سنائى كفته شعر با قناعت كش ار كشى غم و رنج * ورنه بكذر ز عقل و عشق الفنج و بيلفنج يعنى بنيد و زالفيدن نيز به همين معنى اندوختن است الفينه بر وزن چربينه بمعنى آلت تناسل و آن را الفيه نيز كويند و الفيه و شلفيه صورت زن و مردى است كه باطوار مختلفه مجامعت كنند كويند چون فوهء باه طغان شاه سلجوقى ضعف بوده حكيم ابو بكر ازرقى اين صور را اختراع كرده كه ملاحظهء آن مهيج قوهء شهوانى طعان شاه كردد الكوس بر وزن محبوس نام پهلوانيست تورانى كه بر دست رستم كشته شده الم بضم اول و ثانى و سكون ميم بمعنى فوج و كرده باشد و بفتح اول غله‌ايست كه او را كاوورس و ارزن كويند الماس بر وزن كرباس كوهريست سخت و سپيد و اغلب جواهر را مىبرد و كنايه از تيغ و شمشير و هر چيز تند و برّنده است شعر به تيرى كه بران چو الماس بود * زره پيش او همچو قرطاس بود الم‌الم بضم دو همزه و دو لام و سكون دو ميم بمعنى كرده كرده و فوج‌فوج است الموت بفتح اول و ثانى بر وزن جبروت نام قلعه‌ايست ما بين قزوين و كيلان كه حسن صباح اسمعيلى در تصرّف آورده بود و از غايت بلندى آن را اله‌مود خوانند يعنى آشيان عقاب چه إله آشيان و مود و موت عقاب است و قول صاحب آثار البلاد واهى است در جهانكيرى آمده كه الموت يعنى آشيانه عقاب و إله عقاب را دانسته و مود آشيانه را و ارباب لغت بعد از او پيروى وى كرده‌اند اما از ترجمهء دساتير كه ساسان پنجم كرده در لغات او مود را بمعنى عقاب آورده و تا و دال بيكديكر تبديل مىيابند چنان كه تود و نوت در اين صورت مود بمعنى عقاب و إله بمعنى خانه باشد الموت بمعنى خانه عقاب باشد چنان كه ملك الشعرا ابن ملك الشعرا صباى كاشانى رحمه اللّه كفته شعر ماكيان را بودى مخلب و منقار ولى * صيد را مخلب و منقار بيايد چون مود از خراطين و ز خروب كسى خواست پرند * كرم مايست ز ابريشم و بركش از تود و مؤيّد اينست الاچيق كه خانه‌ايست